تبليغاتX
!!!بي تو؛ه،ي،چ...هم...پ،و،چ..است


!!!بي تو؛ه،ي،چ...هم...پ،و،چ..است

ماهی همیشه تشنه ام

در زلال بی کران تو

می برد به هرکجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

جرعه جرعه جرعه می کشم تورا به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من

ز جان تو!

ای همیشه خوب!

ای همیشه آشنا!

هر طرف که می کنم نگاه

تا همه کرانه های دور

عطر و خنده و ترانه می کند نگاه

در میان بازوان تو!

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک!

یک نفس اگر مرا

به حال خود رها کنی

ماهی تو

جان سپرده

روی خاک!

خوبِ خوبِ نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعر های ناب!

نام تو ،اگر چه بهترین سرود زندگیست

من تو را

به خلوت خدایی خیال خود:

 *بهترین ِ بهترین من* خطاب میکنم!

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط بی تو| |

یک روز می‌بوسمت!

فوقش خدا مرا می‌برد جهنم!

فوقش می‌شوم ابلیس!

آن وقت تو هم به خاطر این که یک « ابلیس » تو را بوسیده، جهنمی می‌شوی!

جهنم که آمدی، من آن جا پیدایت می‌کنم و هر روز می‌بوسمت!

وای خدا! چه صفایی پیدا می‌کند جهنم ...!

***

یک روز می‌بوسمت!

پنهان کردن هم ندارد. مثل خنده‌های تو نیست که مخفی‌شان می‌کنی،

     یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود،

       مثل نجابت چشمهای تو است، وقتی که توی سیاهی چشم‌های من عریان می‌شوند.

عریانی‌اش پوشاندنی نیست، پنهان نمی‌شود ... .

***

یک روز می‌بوسمت!

یکی از همین روزهایی که می‌خندانمت،

     یکی از همین خنده‌های تو را ناتمام می‌کنم: می‌بوسمت!

و بعد، تو احتمالا سرخ می‌شوی، و من هم که پیش تو همیشه سرخم ... .

***

یک روز می‌بوسمت!

یک روز که باران می‌بارد، یک روز که چترمان دو نفره شده،

یک روز که همه جا حسابی خیس است،

یک روز که گونه‌هایت از سرما سرخ سرخ، آرام‌تر از هر چه تصورش را کنی،

آهسته، می‌بوسمت ... .

***

یک روز می‌بوسمت!

هر چه پیش آید خوش آید!

حوصله‌ی حساب و کتاب کردن هم ندارم!

دلم ترسیده، که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی.

آخر، عشق چهار حرفی کلاس اول من، حالا آن قدر دوست داشتنی شده که برای خیلی‌ها چهار حرف که

سهل است، هزار هزار حرف باشد.

به قول شاعر: عشق کلاس اول، تنها چهار حرف است، اما کلاس آخر، عشق هزار حرف است ... .

***

یک روز می‌بوسمت!

می‌خندم و می‌بوسمت!

گریه می‌کنم و می‌بوسمت!

یک روز می‌آید که از آن روز به بعد، من هر روز می‌بوسمت !

لب‌هایم را می‌گذارم روی گونه‌هایت،

     و بعد هر چه بادا باد: می‌بوسمت ! تو احتمالا سرخ می‌شوی،

       و من هم که پیش تو همیشه سرخم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط بی تو| |

هرگز برایت شعری نگفتم

این روزها فکر می کنم

چه قدر به تو بدهکارم

اما عزیزم!

با این پستچی های سر به هوا

دل شاعر ـ که شکستنی ست ـ

چگونه در پاکتی

سالم به دست تو خواهد رسید؟؟؟

*یه وقتایی این فکر به سرم میزنه که دیگه حتی به گیرنده ها هم نمیشه اعتماد کرد بیچاره دل که همیشه باید منتظر شکستن باشه!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط بی تو| |

 گاهی سپیدی همرنگ دانه های برف ،

و گاهی سیاهی مثل آسمان شبهای دلتنگی ام 

گاهی آنقدر گرم که قادری یخهای وجودم را آب کنی ،

و گاهی آنچنان سردی که همچون آدمکی برفی بازیچه ی دست دیگرانم میکنی

گاهی بهار را برایم ارمغان داری ،

و گاهی یادآور شبهای بلند یلدایی

گاهی شیرین بمانند شهدی ،

و گاهی تلخ مثل موم

گاهی همانی که دوستش دارم ،

و گاهی همانی که خودخواهی

 و من حیران در این دوگانگی ام...

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط بی تو| |

سلام دوست جون

خوبی؟ مگر اینروزها ما حال و احوال شمار رو بپرسیم…شما که اون بالا بالاها سرت شلوغه حسابی…حرف ما رو هم که نمی شنوی...

رفیق شفیق آدم که انقدر بی معرفت نمیشه آخه….

زن آفریدیمون….گفتی جنس لطیفی گفتیم چشم

گفتی تحمل میدم تا غمهای دنیا شونه های ظریفت رو نشکنه….گفتیم چشم

گفتی عشق میدم تا در هر شرایطی همسر و بچه هات رو عاشق باشی…حتی اگر بهت بی اعتنایی کردن گفتیم چشم

اما نگفته بودی مردهایی که آفریدی تا کنارشون عاشقی کنیم و وفادار باشیم آنقدر نامردن..آنقدر سست اند..شاید هم پیچیده…لااقل باهاشون یه دفترچه راهنما هم خلق میکردی تا ما بدونیم چطور باهاشون تا کنیم

درسته خودت گفتی :” در آخر به او اشك هایی دادم كه بریزد .این اشك ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی كه به آن ها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشك می ریزد

اما باور کن این اشک هایی که دادی گاهی اصلآ بسمان نیست

http://paulocoelhoblog.com/images/image-of-the-day/The-Winner-Stands-Alone-3001.jpg

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط بی تو| |

کنار هر قطره اشکم
هزار خاطره دفنه
اینقدر خاطره داریم
که گویی قد یک قرنه

گلو می سوزه از عشقت
عشقی که مثل زَهره
ولی بی عشق تو هردم
خنده با لبهای من قهره

درسته با منی اما
به این بودن نیازارم
تو که حتی با چشماتم
نمیگی آه دوستت دارم

اگه گفتی دوستت دارم
فقط بازی لبهات بود
وگرنه رنگ خودخواهی
نشسته توی چشمات بود

هر چی عشقه توی دنیا
من می خواستم مال ما شه
اما تو هیچوقت نذاشتی
بینمون غصه نباشه

فکر می کردم با یه بوسه
با تو همخونه می مونم
نمی دونستم نمیشه
آخه بی تو نمی تونم

گله می کنم من از تو
از تو که اینهمه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت
تو که هیچوقت نمی فهمی

چشام همزاد اشک و خون
دلم همسایه آهه
زمونه گرگ و عشق تو
شبیه مکر روباهه

شدم چوپان ساده لوح
کنار گلّه احساس
چه رسمی داره این گلّه
سر چنگال گرگ دعواس

تو اینقدر خواستنی هستی
که این گلّه نمی فهمه
اگه لبخند به لب داری
دلت از سنگ و بی رحمه

ببخش خوبم اگه این عشق
حیله تورو رو کرد
نفرین به دل ساده
که به چنگال تو خو کرد

گله می کنم من از تو
از تو که اینهمه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت
تو که هیچوقت نمی فهمی

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط بی تو| |

بیا یک سحر عزم صحرا کنیم

در آفاق یک جاده مأوا کنیم

بیا مثل یک رود جاری شویم

شتابنده آهنگ دریا کنیم

خلوص و مناجات پروانه را

از آنسوی گلها تماشا کنیم

اگر یادمان بود و باران گرفت

نگاهی به احساس گلها کنیم

ره عشق در پیش و ما خویش را

برای رسیدن مهیا کنیم !!

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط بی تو| |

سلام به بغض های قدغن ! سلام به سکوت های ناگهان ! به اشک های نیامده . به درد دلهای ممنوع و هوسهای بی شکیب و تمناهای نامرغوب.

وقتی شب است و در معرض دلتنگی های هنوز خویش خودکار میشوی و نمی نویسی؛پس بیهوده ای...
وقتی برای ورق زدن خودت منتظر اجازه ی لحظه های عصا قورت داده می مانی و دائم پشت گریه های مرسومت ترمز می کنی ؛ پس به درد دیوانگی نمی خوری.

جامه ی شاعری و جنون بر قامت ناسازگارت به ادعایی پر فریب می ماند.نترس ! همه خودی اند . حرف بزن که عقربه های خواب آور ، دست و پا گم کرده تقویم کلماتت را در سراشیب شمّاطه دار جوانی بسمت سالخوردگی هل ندهند.
حرف بزن که کودک احساسات یتیم مانده ات سطر به سطر آرام بگیرد و عروسکهای گمشده ی شعرش را بیاد بیاورد که در زیر کدامین درخت بید ، در گرمای تابستانی کدام نیمکت مدرسه ای ، کدام دغدغه ی آبان ماه دانشگاه جا گذاشته و گریخته است .

شب است ...بگو ! که تا صبح نیامده از دردهایت غزلی بسازم و اینهمه ستاره را سوسوی قافیه ها کنم ...

کسی از پشت ماه اشک هایت را می شمرد . شاید خدا باشد....

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط بی تو| |

غروب در کویر مرنجاب

غروب دریای جنوب

رمل شنی در مرنجاب

شتر در کنار دریاچه نمک

امروز می خواستم بیام و خاطرات تعطیلات چند روز پیش و سفرمون رو به شمال بنویسم ولی تصمیمم عوض شد و چند تا عکس از مرنجاب گذاشتم.

یه سوالی برام پیش اومد عکس بالا غروب خورشید مرنجاب هست و عکس پایینی(با اجازه همخونه) غروب خورشید دریا هست خوب کدوم قشنگ تره؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط بی تو| |

و من،

باز هم از تو

و برای تو می نویسم.

قاصدِ همیشه خوش خبرِ لحظه های تنهائی.

برای تو،

که در بودنت آسمان آبی ست، سپیده زیباست.

برای تو

که تنها بهانه ی این دلِ همیشه منتظر،

برای زنده ماندن هستی.

برای تو

که تنها بهانه ی من

برای نوشتن این دست نوشته ها هستی،

دست نوشته هائی که با قلم دل و

 به خط اشک و هق هق نگاشته شده اند.

برای تو

که تنها بهانه ی من

برای به شب رساندن این طلوع های تکراری هستی.

برای تو

که دنیا را فقط با تو می خواهم،

و خودم را تنها برای تو.

برای تو که می دانی چقدر دوستت دارم و باز هم،این دلِ همیشه منتظر را،

در حسرت یک بار دیدن دوباره ات می گذاری.

برای تو که رسمِ دل شکاندن را خوب بلدی.

آری عزیز.می دانی که دل بریدن از توکارِ این دلداده ی لبریز از انتظار نیست.

می دانی که با این وجودهنوز هم،دوستت دارم.(ناصر کاظمی زاده)

بس نیست این همه آمدند و رسیدند و خواستند بمانند و "تو" نبودند؟!...اصلا بس نیست این همه آمدن و نرسیدن؟!...بس نیست این همه ترس ِ من از اینکه مبادا روزی یکی بیاید و بماند و "تو" نباشد؟!...بس نیست این همه غم و غصه ودرد واقعا بس نیست...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:58 قبل از ظهر توسط بی تو| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ