!!!بي تو؛ه،ي،چ...هم...پ،و،چ..است
و گاهی سیاهی مثل آسمان شبهای دلتنگی ام گاهی آنقدر گرم که قادری یخهای وجودم را آب کنی ، و گاهی آنچنان سردی که همچون آدمکی برفی بازیچه ی دست دیگرانم میکنی گاهی بهار را برایم ارمغان داری ، و گاهی یادآور شبهای بلند یلدایی گاهی شیرین بمانند شهدی ، و گاهی تلخ مثل موم گاهی همانی که دوستش دارم ، و گاهی همانی که خودخواهی و من حیران در این دوگانگی ام... سلام دوست جون خوبی؟ مگر اینروزها ما حال و احوال شمار رو بپرسیم…شما که اون بالا بالاها سرت شلوغه حسابی…حرف ما رو هم که نمی شنوی... رفیق شفیق آدم که انقدر بی معرفت نمیشه آخه…. زن آفریدیمون….گفتی جنس لطیفی گفتیم چشم گفتی تحمل میدم تا غمهای دنیا شونه های ظریفت رو نشکنه….گفتیم چشم گفتی عشق میدم تا در هر شرایطی همسر و بچه هات رو عاشق باشی…حتی اگر بهت بی اعتنایی کردن گفتیم چشم اما نگفته بودی مردهایی که آفریدی تا کنارشون عاشقی کنیم و وفادار باشیم آنقدر نامردن..آنقدر سست اند..شاید هم پیچیده…لااقل باهاشون یه دفترچه راهنما هم خلق میکردی تا ما بدونیم چطور باهاشون تا کنیم درسته خودت گفتی :” در آخر به او اشك هایی دادم كه بریزد .این اشك ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی كه به آن ها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشك می ریزد اما باور کن این اشک هایی که دادی گاهی اصلآ بسمان نیست کنار هر قطره اشکم بیا یک سحر عزم صحرا کنیم در آفاق یک جاده مأوا کنیم بیا مثل یک رود جاری شویم شتابنده آهنگ دریا کنیم خلوص و مناجات پروانه را از آنسوی گلها تماشا کنیم اگر یادمان بود و باران گرفت نگاهی به احساس گلها کنیم ره عشق در پیش و ما خویش را برای رسیدن مهیا کنیم !! سلام به بغض های قدغن ! سلام به سکوت های ناگهان ! به اشک های نیامده . به درد دلهای ممنوع و هوسهای بی شکیب و تمناهای نامرغوب. وقتی شب است و در معرض دلتنگی های هنوز خویش خودکار میشوی و نمی نویسی؛پس بیهوده ای... جامه ی شاعری و جنون بر قامت ناسازگارت به ادعایی پر فریب می ماند.نترس ! همه خودی اند . حرف بزن که عقربه های خواب آور ، دست و پا گم کرده تقویم کلماتت را در سراشیب شمّاطه دار جوانی بسمت سالخوردگی هل ندهند. شب است ...بگو ! که تا صبح نیامده از دردهایت غزلی بسازم و اینهمه ستاره را سوسوی قافیه ها کنم ... کسی از پشت ماه اشک هایت را می شمرد . شاید خدا باشد.... امروز می خواستم بیام و خاطرات تعطیلات چند روز پیش و سفرمون رو به شمال بنویسم ولی تصمیمم عوض شد و چند تا عکس از مرنجاب گذاشتم. یه سوالی برام پیش اومد عکس بالا غروب خورشید مرنجاب هست و عکس پایینی(با اجازه همخونه) غروب خورشید دریا هست خوب کدوم قشنگ تره؟ و من، باز هم از تو و برای تو می نویسم. قاصدِ همیشه خوش خبرِ لحظه های تنهائی. برای تو، که در بودنت آسمان آبی ست، سپیده زیباست. برای تو که برای زنده ماندن هستی. برای تو که برای نوشتن این دست نوشته ها هستی، دست نوشته هائی که با قلم دل و به خط اشک و هق هق نگاشته شده اند. برای تو که برای به شب رساندن این طلوع های تکراری هستی. برای تو که و خودم را تنها برای تو. برای تو که می دانی چقدر دوستت دارم و باز هم،این دلِ همیشه منتظر را، در حسرت یک بار دیدن دوباره ات می گذاری. برای تو که رسمِ دل شکاندن را خوب بلدی. آری عزیز.می دانی که دل بریدن از توکارِ این دلداده ی لبریز از انتظار نیست. می دانی که با این وجودهنوز هم،دوستت دارم.(ناصر کاظمی زاده) بس نیست این همه آمدند و رسیدند و خواستند بمانند و "تو" نبودند؟!...اصلا بس نیست این همه آمدن و نرسیدن؟!...بس نیست این همه ترس ِ من از اینکه مبادا روزی یکی بیاید و بماند و "تو" نباشد؟!...بس نیست این همه غم و غصه ودرد واقعا بس نیست... کویر یعنی به وسعت تنهایی آشنا شدن.کویر یعنی از خود خالی شدن و از او پر شدن.کویر یعنی نجوای سکوت را شنیدن.کویر همه هیاهوست در درون.کویر همه آرامش است در برون یه پنج شنبه دیگه و بازم سفر دسته جمعی. فکر کنم از هفته آخر شهریور بار ۴ باشه که میریم کاشان و روستاهای اطرافش. عیدفطر: نطنز- آقا علی عباس هفته اول مهر:نیاسر هفته دوم:مشهد اردهال- نیاسر- بی بی زینب هفته سوم:بی بی زینب- مرنجاب-امامزاده هلال بن علی. از اون وقتی که پنج شنبه ها برام مهم شده هر هفته می ریم سفر. اونوقت توی سفر یادت می افته که برنامه هات بهم ریخته کوفتت میشه.این هفته هم رفتیم حدود ۳۰ نفر میشدیم شب رفتیم بی بی زینب کاشان همونجا که هفته پیش شام خوردیم خیلی صفا داشت هوا سرد بود ولی جمع صمیمیون گرممون کرده بود غذا رو که خوردیم خانومها و آقایون جدا و بگو بخند تا ساعت ۱۲ شب .قرار بود صبح زود بریم مرنجاب آقایون بهمون هشدار دادن تا خوابیدیم.بماند از اینکه یا این بچه گریه کرد یا اون یکی دل درد کرد و ...ساعت چهار و نیم بابام و دایی مامانم با ترفند روشن کردن رادیو همه رو از خواب بیدار کردند و بعد از خوردن کله پاچه ساعت ۶ حرکت به سمت مرنجاب. برای رفتن به مرنجاب ابتدا باید به آران و بیدگل رفت در نزدیکی امامزاده مسیری خاکی هست به کاروانسرای مرنجاب. امان از دست جاده خاکی اونم اگه رانندت فکر ماشینش نباشه و تند بره این منم بانوی باور و یاد ! گیرم که پدرم سیب را خورده باشد ! گیرم که بهشت را به هوسی و حتی عشقی فروخته باشد! تقصیر من است ؟تو را به جان همه ی خاطره های باران زده ات قسم ! اینکه پدرم ” آدم ” بود ، باعث می شود که امروز دور عشق را خط بکشم ؟ نه بانوی من ! نه . نه من دیگر همان آدمم و نه تو شبیه آن سیب حوا !تو زیباتر شده ای و من نا اهل تر ! دیشب که دلم در انزوای تو مانده بود. انگار که تو چشم به ساعت دوخته بودی و من چشم به دست تو ! باور می کنی ؟من قلمم را با جوهر عشق تو پر می کنم ! مثل شمعدانی های تشنه ، منتظر چکه های تو می مانم باور می کنی ؟ من در دلواپسی های مداومم .جلوی آینه می روم و تو را می بینم انگارکن که تو من شده باشی ! من به خودم می گویم : آدم باش !تو از پس آیینه سیب نشانم می دهی ! هی بانو ! خواب های فریبانه را تعبیری نیست ! حالا تو برو سرخاب و سفیداب را بیاور ! مرا نقاشی کن !ببینم ! تو می توانی نقشی بکشی که بدون پاک کردن زیبا بماند ؟ مرا ترسانده اند بانو !رفته بودم از آسمان ستاره بچینم برایت. یک دفعه کیسه آسمان پاره شد و بارید ! وقت باریدن نبود که !ترسیدم که سیل ببردمان ! پشت پنجره دل تنگی نشستم !زاغ خدا را چوب زدم ! گریه می کرد بانو ! خدا گریه می کرد ! دلش برای من و تو می سوخت انگار ! گفته بودم که خدا مهربان است ؟گفته بودم که دلش می خواهد نقاشی هایمان رنگی باشد ؟ گفته بودم ؟ گفته بودم بانو ! یادت نیست ؟ همین که کاغذ سفید دستمان داد معلوم است که دوستمان دارد ! من سیب عشق را خوردم. تو هم مداد رنگی هایت را بیار.ببین ! من و تو و خدا ! یعنی ما سه تا نمی توانیم نقشی بکشیم که همیشگی شود ؟ فقط باید یک کمی صبور باشی !باید اول خانه را خوب تمیز کنیم ! با هم !تو دستمال امید بردار بکش به تمام خستگی هات من هم جارو را بر می دارم دلواپسی ها را بیرون می ریزم ! بانو ! بانو ! باید صبور باشیم ! باید گوش دردها را بپیچانیم ! باید این بی حوصلگی ها را ببریم تحویل بدهیم و به جایشان اشتیاق بیاوریم ! می بینی بانو ! خدا هم دارد دلمان را رنگ می زند انگار ! بانوی ثانیه های بی قرار ! بیا ! بیا و در این خانه را بزن ! شاید این احساس این نقاشی بی پاک کن این بی سامانی سر خورده در ثانیه ها بخت برگشته ی دلمان را باز کند
بانوی باران زده ! اشک چشمت را پاک کن ! ببین ! به جان این ثانیه های با تو و به یاد تو به جان همین کاغذ سفید همین تکه احساس بی پناه من ، خدا و این خانه منتظریم ….زود برگرد ! خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه از بهشت كه بيرون آمد، دارايياش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود.و مكافات اين وسوسه هبوط بود.فرشتهها گفتند: تو بي بهشت ميميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم ظلم كردهام... زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين ميخواهد، پس زمين از بهشت بهتر است. توانم ده تا دوست بدارم بي چشمداشت و بفهمم ديگران را حتي اگر نفهمند مرا خدایا از تو میخواهم هر جا نفرتي هست ... من عشق باشم هرجا ترديدي هست ... من ايمان باشم هر جا نااميدي هست ... من اميد باشم هر جا تاريكي هست ... من روشنايي باشم هر جا غمي هست ... من شادماني باشم دیروز خیلی خوش گذشت با اینکه شب یه مهمونی داشتیم که می تونست استرس زا باشه ولی خیلی خوب گذشت. صبح زود با خانواده عموم به سمت مشهد اردهال حرکت کردیم برای دیدن مراسم قالیشویی و عزاداریشون. اين مراسم نمايش واقعه شهادت سلطان علي بن محمد باقر (ع) در سرزمين مشهد اردهال و نحوه به خاكسپاري اين امامزاده توسط اهالي فين كاشان است. خیلی شلوغ بود کلی راه رو پیاده رفتیم. مراسم جالبیه مردم فين كاشان در حالي كه چوبهاي ضخيم و بلندی روکه توی دستشونه دست به هم می زنند (که یه نماد از اسلحه مردم آون زمان برای دفاع از امامزاده بود ) با نواي حسين حسين يك تخته قالي پيچيده شده را كه رويش يك تكه پارچه سبز كشيده بود، از داخل حرم امامزاده بيرون آوردند و از امامزاده سلطان علی به سمت امامزاده پایین آورده و در سرچشمه و کنار نهر آب مراسم شستشو صورت گرفت.از اونجا که اهالی فین تعصب خاصی روی این مراسم دارند و کسی غیر از اونها نباید توی مراسم شرکت کنه و فقط باید نظاره گر باشه و از اونجاکه من نمی تونستم برم بین اون همه مرد از بالای تپه همونی که دیدم نوشتم. بعد از مراسم به سمت نیاسر حرکت کردیم تا نهار رو اونجا باشیم فکر کنم از اول مهر دفعه سوم هست که نیاسر رفتیم. این بار خیلی شلوغ بود به زحمت جای نشستن گیر میومد با این حال خیلی صفا داشت . موقع مسابقه فوتبال رو هم که نگو خیلی خنده دار بود شانس آوردیم مساوی شدند وگرنه بعد از مسایقه اونجا از ورزشگاه آزادی هم اوضاعش بدتر میشد.بعد هم که از کوه آبشار پایین اومدیم و به سمت کاشان حرکت کردیم نماز رو توی بی بی زینب که اکامزاده قشنگیه و شاید 10 سال بود که اونجا نرفته بودم خوندیم و چون برای شب مهمون داشتسم زود برگشتیم. اون مهمونی برام خیلی ناراحت کننده بود خیلی تا الانم هر کاری کردم خوابم نبرد. خدایا دیروز توی اون امامزاده باهات یه عهدی بستم من حاضرم و اونی که گفتم از ته قلبم بود . من تحمل خیلی چیزها رو ندارم. دوست ندارم مجبور به کاری بشم تو دوست داری بنده ات اون جوری که دوست نداره زندگی کنه. خدایا کمکم کن.

هزار خاطره دفنه
اینقدر خاطره داریم
که گویی قد یک قرنه
گلو می سوزه از عشقت
عشقی که مثل زَهره
ولی بی عشق تو هردم
خنده با لبهای من قهره
درسته با منی اما
به این بودن نیازارم
تو که حتی با چشماتم
نمیگی آه دوستت دارم
اگه گفتی دوستت دارم
فقط بازی لبهات بود
وگرنه رنگ خودخواهی
نشسته توی چشمات بود
هر چی عشقه توی دنیا
من می خواستم مال ما شه
اما تو هیچوقت نذاشتی
بینمون غصه نباشه
فکر می کردم با یه بوسه
با تو همخونه می مونم
نمی دونستم نمیشه
آخه بی تو نمی تونم
گله می کنم من از تو
از تو که اینهمه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت
تو که هیچوقت نمی فهمی
چشام همزاد اشک و خون
دلم همسایه آهه
زمونه گرگ و عشق تو
شبیه مکر روباهه
شدم چوپان ساده لوح
کنار گلّه احساس
چه رسمی داره این گلّه
سر چنگال گرگ دعواس
تو اینقدر خواستنی هستی
که این گلّه نمی فهمه
اگه لبخند به لب داری
دلت از سنگ و بی رحمه
ببخش خوبم اگه این عشق
حیله تورو رو کرد
نفرین به دل ساده
که به چنگال تو خو کرد
گله می کنم من از تو
از تو که اینهمه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت
تو که هیچوقت نمی فهمی

وقتی برای ورق زدن خودت منتظر اجازه ی لحظه های عصا قورت داده می مانی و دائم پشت گریه های مرسومت ترمز می کنی ؛ پس به درد دیوانگی نمی خوری.
حرف بزن که کودک احساسات یتیم مانده ات سطر به سطر آرام بگیرد و عروسکهای گمشده ی شعرش را بیاد بیاورد که در زیر کدامین درخت بید ، در گرمای تابستانی کدام نیمکت مدرسه ای ، کدام دغدغه ی آبان ماه دانشگاه جا گذاشته و گریخته است .





کنار کاروانسرا یک چشمه هست و چند درخت گز و بلوط که ما اونجا رو برای نشستن انتخاب کردیم.در آن بر بیابان عده ی زیادی جمع شده بودند.که در بین اونها خانواده ای به چشم نمی خورد مگر ما ۳۰ نفر!!!!!!!!! یکی صبحانه درست می کرد. یکی خودش را قشنگ می کرد. یکی به مرغابی ها غذا می داد.چند نفر رقص و....چند نفر شترسواری و. وارد کاروانسرا شدیم. گشتی زدیم به نظرم کاروانسرای صدرآباد قم خیلی بهتره از اینجا بود فقط اینکه به این کاروانسرا رسیدند ولی اون متاسفانه الان آغول گوسفندانه
. بعد از اینکه اخرین ماشین جمعمون رسید به سمت چاه دست کن حرکت کردیم، این چاه آب نسبتا شیرینی دارد. با دلوی که آنجا بود از چاه آب کشیدیم و به همدیگر پاشیدیم! بعد از چاه دست کن، رفتیم به سمت رمل های شنی که خیلی ها هرگز از نزدیک ندیده بودند. هر کس از یک از طرف به سمت رمل ها حرکت کرد. بعضی با کفش، بعضی بی کفش. من، بی کفش و با چادر
انصافا سخت بود ولی این شرطی بود که کردم آخه اونجا دخترها فقط یه تی شرت و شلوار داشتند آخه می خواستند اورست فتح کنند
.(البته خانومهای گروه ما هم چادرشونو کنار گذاشتند)کنار من خانومی حرکت می کرد گفت می خوای با چاد بری من قرار بود پایین تپه ها چادمو در بیارم اجازه نداد جواب بدم گفت خیلی سخته که گفتم فکر نکنم باهام شرط کرد اگه بری بالا من هم با چادر میرم
بهش اصلا نمی خورد منم قبول کردم و رفتم اصلا سخت نبود به شرطی که چادرتو جمع کنی و شرط رو برم
منظره ی زیبای کویر نمک از بالای رمل محشر بود. کم کم بچه ها به بالای رمل بلند رسیدند و دوی ماسه ها نشستند. چند نفر شیرجه می زنند توی ماسه ها.چند نفر به سرعت به سمت پایین می دویدند بیچاره اونها که توی مسیر نشسته بودند. مامان من و دخترخالش از گروهمون افرادی بودند که نتونستند بیاند بالا از اون بالا براشون اونقدر شعر خوندیم تا تشویق بشند و بیان ولی موندند.پایین رفتن از ماسه ها خیلی عالی بود الان دلم می خواد برگردم به دیروز و روی همون ماسه ها برم. بعد ناهار خوردیم و به سمت دریاچه رفتیم درست مثل حوض سلطان خودمون بود. شترسواری و بعد هم امامزاده هلال بن علی .پارک شادی آران و شام و قم.خیلی خوب بود جای همه اونهایی که یادشون باهام بود خالی.
مسافر غزلهای ناتمام
در اندوه ات
از فراق
ترانه ای ساخته ام
خالی از خیال حضورت
اینک از دوری باران چشمانت
عمریست کویر خاطرم
سوزان است
سوزان

از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه
می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی ذاره
سر راه بهشت من درخت سیب می کاره
این شعر رو دیشب خیلی ها توی فیلم دلنوازان شنیدند من که خیلی خوشم اومد قبلا هم چند بار بهش برخورده بودم ولی دیشب یه چیز دیگه بود. یاد یه متنی از عرفان نظرآهاري افتادم فکر کنم خودش گویای همه اون جیزهایی که می خوام بگم هست. رنج و نبرد و صبوري و سیب و عشق و اختیار و ....
خدا گفت: برو و بدان جادهاي كه تو را دوباره به بهشت ميرساند، از زمين ميگذرد، از زميني آكنده از شر و خير، از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد، تو بازخواهي گشت. وگرنه...
و فرشتهها هم گريستند.
اما انسان نرفت. انسان نميتوانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. ميترسيد و مردد بود.
و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غطبه واداشت.
انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده شدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش به گزيدن توست.
عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهد آمد تا تو بهترين را برگزيني.
و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوري را.
و اين آغاز انسان بود.
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









